تبليغاتX
آفـــرینش

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.

 

یه غافلگیری خیلی خیلی دوست داشتنی بود ...

سالهاست روز تولد مریم با هم میریم بیرون و اون روز رو با هم هستیم ... دیشبم مثل هرسال ۵ آذر با اینکه قرار نبود بریم بیرون ، جور شد و با هم بودیم ...

مریمم خوشحالم که هستی؛ خوشحالم که هرسال همچنان با هم هستیم ؛ خوشحالم از بودنت و با تو بودن ...

نمی تونم بهترین هارو برات هِجی کنم ، ولی بدون همونقدر که نگران سرنوشت خودمم برای تو هم برای آینده ات نگرانم و برات هر لحظه دعا می کنم که حتی به جای منم تو خوشبخت باشی ، لبت همیشه خندون و دلت پر از آرامش باشه و از دنیا بهترین ها رو جذب و کسب کنی ...

ماشالله ، هزار ماشالله بزنم به تخته میگن زن تو دهه سوم زندگیش خیلی خوشکل میشه ها ، مریمم از اول این دهه چشم حسود کور خیلی ناز شده بود ، الکی که نگفتم تا دو سال دیگه سر خونه و زندگیت هستی که !

دوست داشتم دیشب سر میز شامی که دوتایی نشستیم بعد از اینهمه بروز دادن که من دست خالیم تو تولدت یادگاری ناقابلمو بهت بدم ولی غافلگیری نذاشت !!! بازم شرمنده ام که اینجوری شد ... من بی تقصیرم اگر اونجور که باید بهت خوش نگذشت ...

 

و اما از غافلگیری ...

از مدتها قبل با آیدا نقشه ریخته بودیم واسه تولد صبا که به طور خیلی نامحسوس روز تولدش یا یه روز پس و پیش هم دانشگاهیای صبا + من دور هم جمع بشیم و از اونجایی که من نمیدونم چی کادو بدم و همچنان هم دستم خالیه یه کادوی مشترک از طرف جمع به صبا بدیم ...

دیشب با مریمم رفتیم هات ، خیلی بی برنامه ! از پله ها که رفتم بالا سر گرم بستن در کیفم بودم که حس کردم کسی سد راه کرده و خواستم از کنارش رد بشم که دیدم بلههههههههههههههه ... صبا گلی هستن ایشون ...

نگاه میزشون کردم دیدم بله تر ! همدانشگاهیای گرامی به همراه آیدا جان !!!!

حال منو که درک می کنین الان؟!

هیچی دیگه حسابی جا خوردم و دروغ چرا ؟ ناراحت هم شدم !!!! خواستم قهر بکنم دلم نیومد البته صبا هم نذاشت که قهر کنما وگرنه منم که لووووووووس

خلاصه انقدر شوکه شدم که اشتهامم کور شد

مثل همیشه ، فکر می کنم یکم تو برخوردم زیاده روی کردم !!! من شرمنده ...

احتمالا با این اوضاع چشمای من و نگاهاش ! باید دائما عینک دودی بزنم ...

یادم افتاد به مامانم که تعریف می کردن اون زمان یه آقایی بودن که دبیر بودن و همیشه با عینک دودی سر کلاس حاضر میشدن و شایع شده بوده که چشمای ایشون هیپنوتیزم می کنه و برای همین از عینک استفاده می کنن ! حالا من چشمام شانس که ندارم هیپنوتیزم کنه که ! طرف رو فراری میده

والا هنوز خودم کشف نکردم نگاهم چجوریه ولی میدونم حتی اگر نیشم به اندازه یه وجب هم باز باشه باز نگاه من حرف خودشو میزنه و مخاطب بنده خدارو آب می کنه !!! در نتیجه از این پس سعی خواهم کرد که بدین گونه  باشم !

خلاصه که از اونجایی که من قبلا به آیدا گفته بودم که شب جمعه با مریمم و یک شنبه هم تا شب در خدمت دانشگاه و به این صورت داشت برنامه کنسل میشد خودشون باز هم بی برنامه با هم دانشگاهی ها یه برنامه سر هم بندی کرده بودن و اثرات غافلگیری رو برای صبا و پس از آن اینجانب فراهم کردند !!!

با اینکه دلخور بودم اما خوش گذشت ... البته دلخوریمم پس از اطلاع از موضوعی بر طرف شد ...

انقدر غافلگیر شده بودم که کاملا حس میکردم درون بدنم یه قلیان داره قل قل می کنه و ...

حیف که نمیشه اسم بیارم ... ولی همونی که میدونی من شرمنده ... هر حرفی که از جانب من گفته شد همه شوخی بود و البته یکم تلافی بی خبریم و من همچنان طرفدار شمام !!!

 

دیشب حتی با یه نفر دیگه هم خوش گذشت بهم ... هروقت همه چیز بینمون آرومه ته دل منم شاد و آرومه ...

هیچوقت فکر نمی کردم من بتونم تو هرچیزی کوتاه بیام ، ولی هرچند ناسازگار ... بودنش بهتر از بودنِ یه جایگزین ناتو و بد ذات ِ ! و حتی بهتر از نبودنش ...

دیشب ... دوست داشتنی بود ... خیلی زیاد ....

" خدایا شکرت "

 

پ.ن۱ : تولد مریم جونم ۵ آذره و تولد صبا گلی هم ۷ آذر ...  

پ.ن۲ : واسه اولین بار یه ادامه مطلب دارم که هیشکی جز یه نفر نمی تونه بخوندش !

پ.ن۳ : دانیال گرامی ، تولد شما هم هزاران بار مبارک ... .

 


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 6 آذر1388ساعت 10:21 نويسنده آفرینش |

 

خیلی روزمره شدم !!!

خبر تازه ای در اجتماع نیست جز افراط زیادی و افتادن از اون طرف بوم ِ آدمیان !!!

هرچیزی که به چشم میاد مملو از افراطه و لبریز از اشباع !

من هم همچنین !

بگم از روزمرگی و روزنوشت و روز نگار و روزانه و Daily  و .... هرچه می خواهید نامش را بگذارید !!!

همین روزهاست که سیستم وفادار ِ بی وفایم دار فانی را وداع گوید و دست مرا در حنا بگذارد !!!

الکی الکی غش می کنه ! احتمال میره به خاطر اوراقی شدن و عتیقه شدنش کهولت سن بر سلامتش غالب شده باشد !

حوادث نه چندان خوشمزه اما دلچسب روزمرگی دانشگاه را صفا داد و همچین نگاه های کنکاش و سنگین را از دوشم به زمین نهاد ! چگونه؟ با تحمل یه زوم نگاه طولانی مدت  ۱۵-۲۰ نفر به همراه ۴ تا چشم اضافی و قرض کرده برای هر کدام !

هیچی ! جونم براتون بگه برادر گرامی در برابر چشمان گشاد شده و از حدقه درامده همکلاسیان بر اثر شیطنت به دانشکده این جانب مراجعه کرده و چنان صحنه ای شکل گرفت که گویا ایشان دوست پسری نامزدی و از این چیز ها که به ما نمی چسبد باشند و البته از کرده ی خود بسی خرسند هستند هم اکنون !

در حقیقت هیچ کدام از ما مقصر نیستیم که چرا قیافه مان شبیه نیست ! و بر طبق عادت آشنا که آشنایی را می بیند دست میدهد خب ما هم دست دادیم !!!

چه کنیم که چشمان کنجکاو بسی به دنبال شایعه سازی و بُهتان ( درست نوشتم ؟!) هستند !

این اتفاق تا حدی شگرف و سنگین بود که دوست نزدیک اینجانب هم اندیشیده بودند که بنده عجب کیسی را تور کرده ام و وقتی معرف حضور گریدند ۳ ساعت تمام مغز مرا خورده و تیلیت و چرخ و له و لَوَرده کردند که تورو خدا با داداشت صحبت کن !!!!!!!!!

از طرفی دوست دیگرم به گوشم رسانید که با برادرت دست نده و همدیگر را در دانشگاه زیارت نفرمایید چرا که مطمئننا در همان ۳ دقیقه که آن ملاقات فراهم شد یک خواستگارت پرید و من دلم سوخت به چه حد ! آخی بچه خوبی بود .. خوشم میومد ازش  خب به منچه فکرشون منحرفه ! (خاک تو سرا یکیشون احتمال نداده بود که داداشمه ... )

دیگه جونم براتون بگه این ماه رو دوست دارم چون تولد عزیز ترینام ( مریم جونم و صبا گلی ) تو این ماهه و من بر خلاف هر سال که از مدتها قبل هدیه تدارک میدیدم تا همین امروز هیچ کادویی براشون نگرفتم و نمیدونم چی بگیرم !!!!

بهترینای من براتون بهترین ها رو آرزو می کنم و آرزو می کنم که محقق بشه آرزوم

دیگه چی بگم که تا وقتی سیستمم تعمیر بشه وبلاگم خیلی خاک نخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امممممممممممممممممم

نمیدونم !

حرفی ندارم ...

شهر در امن و امان است ؛ آسوده بخوابید ...

 

پ.ن ۱ : کل پست امشب پی نوشت بود :))

پ.ن ۲ : خیلی بد خواب شدم ! شب می خوابم وقتی ساعت زنگ میزنه که بیدار بشم انقدر افکار تو سرم وول خورده هستن و مثل یه کلاف سر در گم شدن که با صدای زنگ میگم وای  اَه! ساعت خرابه؟ میبینم که نه این اوضاع منه که خرابه و برای چند دقیقه هم فکرم استراحت نکرده ! جز آرامبخش پیشنهاد دیگه ای ندارید؟ دارم به هفته ای یک الی دوتا قرص معتاد میشم ! دوغ و ماست و ... هم سردیم می کنه چون طبعم سرده ! از دم کردنی هایی هم که حوصله می خواد نگید ...تنبلم !

پ.ن ۳ : اصلا از این پست خوشم نیومد !

پ.ن ۴ : متن موزیکی رو که گذاشتم رو وبلاگ خیلی دوست دارم . از مولاناست !    ....   بگی نگی حال و روز من و حرف منه !

 

 

+ تاريخ سه شنبه 3 آذر1388ساعت 20:15 نويسنده آفرینش |

 

بهله !

خب هرکی میاد یه چی میگه که به دلیل سوء برداشت از ذکر گفته ها معذورم ...

خب نمیدونم کدوم آدم فی الواقع عاقلی فرموده که تا قبل از اینکه با کفش های کسی راه نرفتی در موردش قضاوت نکن ... . خدا خودشو هفت جد و آبادشو بیامرزه ...

خلاصه عزیز جان جان ( غلط تایپ نکردما دقیقا " جان جان " منظورمه ) من نه نا امیدم نه غر میزنم ....

نا امید نیستم واقعا ولی غر ؟! تا اسم چیو و شاکی شدن از چی رو غر بذاریم !!!

یه چندتا سوال ؟!

هیچ وقت شما واقعا به مرگ فکر نکردی؟ هیچ وقت نشده فکر کنی شاید اگر نباشی خلاص میشی از همه چی؟

هیچوقت از لمس کردن این زندگی خسته نشدی؟ اینکه گاهی سمباده خشن زندگی چنان پوست لطیفتو صاب میده که جز سوژش هیچ طعم دیگه ای رو نمی تونی حس کنی؟

هیچ وقت نشده که بدویی و به هدفت مثل سایه خودت هیچوقت نرسی؟

هیچ وقت نشده صحنه ای ببینی که بگی راضی به مرگمم ولی این اتفاق نیوفته؟

هیچ وقت نشده بگی کاش میشد سرنوشت رو از سر نوشت؟

به قول یکی هیچ وقت نشده بگی : ننه ! چرا زاییدی من ِ ؟ !

هیچ وقت نشده یه تو ذوقی بزرگی بخوری از حفره های پر نشدنی که تو مقصرشون نیستی؟

هیچوقت نشده ...؟

اگر نشده ، همین الان برو تو حیاط یا بالکن یا پشت بوم خونتون یه سجده شکر واسه خدا بذار !!!!

اگر نشده ، بدون که احتمالا یا خیلی عاقلی یا خیلی کودن یا خدا خیلی بهت لطف داره یا اصلا لطفش شامل حالت نمیشه !

خیلی عاقل برای اینه که تو عالم ذر بهترین ها رو انتخاب کردی ! خیلی کودن واسه اینه که احتمالا قدرت درک و تشخیص نداری ! خدا خیلی بهت لطف داره واسه اینکه تو هم بهش لطف داری و دائم بی منت صداش میزنی و دلش نمیاد که تو رو بندازه تو دست انداز ! اصلا لطفش شامل حالت نمیشه که دیگه یعنی تو رو ول کرده به حال خودت ببینه این دستت که عین آفتابه ! دائم به کمرته ، میوفته یا نه؟!

گاهی واسه یه آدم تمام این سوالا همزمان رخ میده و دستش به هیچ جا جز خدا بند نیست که اونم... ؟!

 

یارب نظر تو بر نگردد ... برگشتن روزگار سهل است

 

حالا به فرض اینکه من غر میزنم . خو دلم می خواد . دوست دارم . ولی نا امید نیستم .

غر میزنم که یادم بیاد هستم و مشکل دارم و غمباد نگیرم !

نا امید نیستم چون علاوه بر اینکه دارم میبینم آخر الزمانه مادر ! اما از یه ثانیه بعد ِ خودم بی خبرم شاید عزراییل رو ملاقات کنم شایدم نکنم ؟!

چون هستم باید زندگی کنم ... تلخ یا شیرین ... نرم یا زبر باید طعمشو بچشم ... چون وقتی مردم دیگه طعمی شاید جز حسرت و البته شاید جز لذت زیر زبونم نیاد ... !

 

یه دوستی دارم دبیری زبان می خونه و البته خودشم تدرس می کنه ...

گفت میدونی مـَرد ریشه چیه؟ الکی پروندم مُردن !

گفت آفرین ! و زن ؟ گفتم لابد زندگی !!! گفت آره چون زن نشان باروری و زندگی بخشیدنه اما مرد همون به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره !

نه خدایی می خوره؟ نمی خوره دیگه ... حرص نخورین حالا

بعد گفت man حتی از ریشه human هست که human هم همونطور که میدونین یعنی انسان و انسان یعنی فانی و مردنی !!! در نتیجه تو همه فرهنگها مرد یعنی نیستی !!!

آخی ... فکر کنم بیشتر از این ادامه بدم سرمو بر باد بدم ... میگن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ها

 

نمیدونم شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو تا حالا خوندین یا نه ؟

قسمت مقدمه شعر رو خیلی دوست دارم ...

... زندگي زيباست
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست؛
آسمان باز
آفتاب زر
باغ هاي گل
دشت هاي بي درو پيكر.

سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب.

آمدن، رفتن، دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن.
پابه پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن.
كار كردن، كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن.

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
منفس با بلبلان كوهي آواره، خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه تپه ماندن.

گاهگاهي
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بام ديدن.

يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن...

آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست
ور نه، خاموش است و خاموشي گناه ما است

 

نمیدونم چندتا از این نعمت ها شامل حال ما میشه؟

بارونی که نمیاد و اگر بباره خیلی کوتاهه و شبا میباره تا لطافتش رو ازمون دریغ کنه !

دشت گلی که نمیبینیم و هرروز نظاره گر ترافیک و تکاپوی مردم برای هیچی هستیم !  آسمونم از غبار پره و نه خودشو میبینیم و نه آفتاب زرش رو مثل زر !  و .... دیگه خودتون تا آخرش بگیرید چی میگم ...

حالا اینکه من رویاهام رو دوست داشته باشم بده؟ اینکه میشه تو رویا خوب زندگی کرد و شاد بود ؟

اینکه آخر رویاهام وقتی به واقعیت میرسم طعم تلخ اما دلنشین مرگ میاد زیر زبونم تعجب داره؟!

منظور من از مردن مدفون شدن زیر یه تل خاک پر از مور و سوسک و سمور و مار و عقرب و مارمولک  و هزار یه جک و جونور دیگه نیست !

منظورم مرگ این لحظه های زشته ! و تولده یه شیرینی خوشمزه ...

 

 پ.ن ۱ : در ادامه مطلب شعر کامل آرش کمانگیر هست . دوست داشتید برید بخونید . شعر نیستا ... داستانه بیشتر تا شعر ! خوندنش خالی از لطف نیست ...

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 1 آذر1388ساعت 17:18 نويسنده آفرینش |

 

زبان شاعرانه را دوست میدارم ... هرچند سر سوزن ذوقی ندارم !

از دیشب بنویسم و خواب های در هم ...

خوابهایی که از ارزوهایی شروع شد بس لذتبخش و هرگز به وقوع نپیوسته و در نهایت ...

ارزوی اول در رویا ...

دوست داشتنی بود ... خیلی خیلی زیاد !

حیف که نمی شود همه چیز را گفت !

دل من صندوقچه ای ست به وسعت دنیا و با قفلی بر در آن به سنگینی بغض !

خیالات را دوست دارم هرچند که بر سنگینی بغضم می افزایند ...

خدارا دوست دارم هرچند که گاهی فقط نظاره گر است ...

صبر را دوست دارم هرچند که مجبور به متحمل شدن آن هستم !

رویاهایم ...

نهایت رویای دیشب من مرگ بود !!!

مرگ را دوست میدارم هرچند نباید فعلا بگذارم در بند بند تنم نفوذ کند ...

غایت خیالاتم را در مرگ دیدم که لبخند تلخی اما چون قهوه خوش آیند را بر لبم آورد ...

چگونگی اش را بررسی کردم ...

نمیدانم چرا در مورد هرچه که فکر می کنم در تمام عمرم عکس آن بر سرم نازل میشود !!!

گویا کائنات همینکه میبینند دستشان برایم رو شده ست نقشه شان را عوض می کنند !

ماه ها پیش پشت شیشه عقب یه پراید نوشته بود :

از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها کم نیست ... و حالا ...

 

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

 

می شود دلخوش بود ! حتی به چیزی که به تو افکارت مربوط نمیشود !!! حتی شاید تار موئی وابستگی با تو ندارد !!!

 

پ.ن 1 : سرچ واسه چیز دیگه زدم اینو پیدا کردم  : اگر خنده شود در من فراموش. اگر گریه شود با من هم آغوش. تو را هرگز نخواهم کرد فراموش.

خوشم اومد ازش !

پ.ن ۲ : امروز روز دیگری ست ! به فردایی می اندیشم که یا روز تولد وقوع آرزوهایم است یا روز مرگ من ! از دو حالت که خارج نیست ؟!

 

 

+ تاريخ جمعه 29 آبان1388ساعت 9:28 نويسنده آفرینش |

 

بالاخره بغض آسمونم شکست ... اما بغض من ...

حالم ؟!

حال من خوب است ! اما ...

اما تو باور مکن .........

 

 

به پیوست : گوش کن ...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 16:48 نويسنده آفرینش |

میبینی ؟ آسمونم مثل من تکلیف خودشو نمیدونه ...

آسمونم مثل دل من هر گوشه اش رو یه غم سیاه پوشونده و نمیدونه چجور باید این بغض رو بشکنه !

اسمونم مثل بغض من گاهی میخواد که بباره اما بغضشو می خوره و به جمع شدن طراوت  ِ شور توی چشماش قناعت می کنه !

ببار ای اسمون .. ببار ای ابر غم ... ببار تا سرم رو روی شونه هات بذارم و شوری خیس رو از چشمام دور کنم و صورتمو باهاش بشورم ...

دیروز نوشتم ... تعجب نکن از این حرفا ... خیلیم نوشتم اما بلاگفا ثبتش نکرد و منم یادم نبود کپی بگیرم

گاهی از مامانم به نقل از پدر بزرگم میشنوم که :

گلیم بخت کسی را چو بافتند سیاه ... به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد

خیلی دلم گرفته .. به اندازه تمام فاصله ها به اندازه غم تمام فاصله ها دلم گرفته ...

می ترسم از این بغضی که نمیشکنه و به یه رطوبت موقت قناعت می کنه خفه بشم ...

کاش بشم ! کاش ...

نمیشه با تلقین اوضاع رو عوض کرد و خودت رو بزنی به نفهمی ... به خدا نمیشه ... به خدا که پشت بلندترین قهقهه هات هم توی چشمات فریاد میزنه یه باکیته !

اونشب هم جدا از نا خوش احوالی جسمی از درون داغون بودم ...

آخ که چقدر دلم می خواد یکی باشه قدم به قدم خیابونارو همراهم طی کنه و بدون هیچ مرزی دستشو حقله کنه دورمو من فقط بگم و توی آغوش گرمش به هق هق بیوفتم و بدونم که هست ... یکی هست ....

چقدر دلم می خواست برای اولین بار تو عمرم خیابونا طولانی تر بشن و من هرچی قدم بر میدارم نرسم به خونه ... هرچی دوره انداختم و راه انحرافی رفتم اما زود رسیدم ... کاش ...

خدا میدونه این چند روز چندبار با هر قدمی که برداشتم با هرپلکی که زدم صبر کردم تا قطره اشکم توی پلک بسته ام خشک بشه و به گونه ام نرسه

پر  از گره کورم ... گره هایی که با دست باز نمیشن ...

معجزه ...

اسمون چرا نمیباری؟ 

اقلش تو منو در آغوش بگیر ...

ببار...

 

×× توضیح در مورده اصطلاح " یه باکیته " : یه اصطلاح شیرازیه و در معنای یه چیزیته یا یه مشکلی داری به کار میره .

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 16:39 نويسنده آفرینش |

 

خوب بود !

شاید اگر دو سه نکته بد نبود ؛ میشه گفت امروز فوق العاده بود !!!!

اولین مورد بد حال ندار بودن خودم و همچین ضد حال زدن به بقیه ...

دومیش یه سهل انگاری خیلی زشت توی امتحان !

سومیش هم گلاویز نشدن با یه پسره جلبک توی دانشگاه !!!!

و اما خوبیش ...

همش رو خنده و کیف گذشت ... الهی لب همتون خندون باشه

اولین لذتش صبح توی دانشگاه بود که رسما اعلام شد من ۴ سالمه ! یا نه بزرگ شده یه فسقلی ۴ ساله هستم !!!  خیلی ممنون استاد !!! شرمنده کردین

بر خلاف چیزی که فکر می کردم قراره تا شب امروز بهم زهرمار بشه به خاطر سهل انگاری امتحانم اما نشد خدارو شکر ...

توی یه جمع شاد که هم مونث باشه و هم مذکر واقعا خوش میگذره ...

اینکه آدم به راحتی ارتباط برقرار کنه و یه جور رفتار کنه که ۱۰۰ ساله همه رو میشناسه یه جورایی خوبه یه جوراییم بد !!!

کم و بیش میشناختمشون ... اما بعید میدونم اونا هنوزم اسمم رو بدونن به لطف دوست گرامی که هیچ وقت نشد من رو به جمع درست و حسابی معرفی کنه !!!

واقعا آیدا فرق کرده ! از اینکه کنارش بودم بر خلاف همیشه لذت بردم ... از اینکه دیگه خیلی چیزا براش غیر غادی نبود و نمی خواست مانور بده لذت بردم .

 در کمال وقار و اخلاق نه چندان مطلوبش به یه دختر دوست داشتنی مبدل شده بود !!! نمیدونم اثرات خوابگاه هست یا دانشگاه جدید؟! در هر صورت خوشحالم براش و اون آینده ای رو که دو سال پیش براش پیش بینی کرده بودیم رو با اینده ای که الان می تونه بسازه حسابی متفاوت می بینم ...

بسی خرسندم ...

رفتارای یکی خیلی متفاوت بودا ... از اینم در درونم خیلی خوشحالم ... ارزشش رو داره ! مثل من اشتباه نکرده و طرف واقعا مناسب و متناسبه !

امشب بهش گفتم توجه کردی چقدر ملاک هامون فرق کرده؟

یه ارتباط ، خصوصا اولین ارتباط میتونه یه کوله بار تجربه و شناخت باشه ...

امروز داشتم از یکی واسه یکی دیگه تعریف می کردم ، طرف گفت خیلی با علاقه درباره اش حرف میزنی.. گفتم چطور؟ گفت طرز بیانت و استفاده از لغاتی که درباره اش به کار می بری ... گفتم شاید بدی که به ضررم باشه ازش ندیدم اما توی دلم می گفتم یه جورایی بهش مدیونم و ازش ممنونم چون باعث شده بود بفهمم چی می خوام و کیو می خوام ...

هنوز درگیرشم ! اما فقط به خاطر ...

به خاطر احساسات خودم !!! تغییر جایگاه داده توی قلبم اما تغییر رتبه نه هنوز !!! هروقت یکی بعدا اومد مدال اینو بر میدارم میندازم گردن اون شایدم اصلا یه جایگاه اختصاصی و یه مدال طلای ۲۴ عیار رو بندازم گردن اونی که قراره باشه ... واسه همیشه !!!

گرچه خیلی بعیده از کشف ِ همچین موجود نادری اما غیر ممکن نیست ! فوقش با ذهنم زندگی می کنم دیگه

وای ی ی ی ی ی ...

امشب حال نداری و رنگ پریدگی من خیلی زشت شد جلو جمع ... یه جورایی شاید با واکنش های غیر ارادی که نتیجه سر گیجه بود و افت فشار حسابی ناخوش احوالی من توی ذوق میزد هرچیم که می خواستم نشون بدم که خوبم اما رنگ رخساره رو دیگه چکارش می کردم؟!

امروز با زهرا زیاد کل کل کردم ، خودمم نمیدونم جدی بود یا شوخی ! شاید شوخی شوخی جدی میشد اما روحیاتمون اصلا سازگار نیست ! در تعجبم که چجور یکی می تونه هم با من خیلی خوب کنار بیاد و هم با زهرا ! یه جورایی غیر قابل درک و لمسه واسه من ...  اون تو یه مسیر دیگه است من تو یه جهت دیگه !!! دوست داشتنیه ... شاید ! ... اما من باهاش کنار نمیام ... شعر رو دوست دارم اما نه شعر نو ... یعنی تا این حد نو که هر متنی رو شعروار بخونن ... شاعرای این شعرها برام ملموس نیستن ... زهرا هم مستثنی نیست !

یکی هم هنوز لطف گذشته اش رو جبران نکردم امشب باز بهم لطفشو نشون داد و همچین خجالت زده و شرمنده ام کرد با کارش ... نشد درست و حسابی ازش تشکر کنم ... یه روز نمیدونم چطوری باید جبران کنم .. انشالله باشه تو عروسیش  ( خدا خدا کنم جوری بشه که منم دعوت بشم  )

اممممم دیگه ...

حیف شد دیگه نمیشه در مورد چرا " من و یک قوزمیت ! گلاویز نشدیم " اینجا صحبت کنم ... فقط بدجوری رو نـِروَمه تا حالش رو جا بیارم مردک چـَلغوز !!

 

پ.ن ۱ : نه خاطره ست و نه روزنوشت ... دلم خواست بنویسم از امروز ... فقط همین !

پ.ن ۲ : اگر یه دختر با یه جمع پسرونه خیلی عادی برخورد کنه و همونطور که وقتی با یه جمع دخترونه ناشناس خوش و بش و سلام علیک می کنه با اون آقایون هم برخورد کنه ، مشکلی داره؟ بدون هیچ ناز و عشوه و کرشمه و کرم ریختن و چشمک و ابرو اومدن و ... منظورمه ! اما خنده رویی و خوش روییش همچنان پا برجا باشه ...

 

 

×× بعد نوشت :

چرا هیشکی جواب پ.ن ۲ رو نمیده؟!

 

 

+ تاريخ یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:38 نويسنده آفرینش |

 

خب خب خب ...

و اما خب ! دیدم اینجا بگی نگی دچار یه تحول شده با گذشته هاش . با زمانیکه شروع کردم به ذره ذره بنا کردنش ... اون موقع ها پست های گذشته های نزدیک به تولد اینجا رو بخونید ، موقعی که هنوز نو رسیده بود و قدمش خیلی خیلی مبارک بود ، پُـره از داستانهایی که از امید میگه ...

این مدته خیلی فرق کردم یه آدمی شدم که توی هزارتوی دنیا میشه گفت چرخیدم و هزاران تجربه و درس و مشکلات و .... فرا گرفتم . خوب یا بد ! هر کدوم به نوعی شدن وبال گردنم و منو اینی کردن که هستم ...

یه مدت می خواستم از اینجا اساس کشی کنم و برم اما نتونستم ! حتی تو پرشین بلاگ هم یه وبلاگ زدم ولی دلم نیومد اینجارو از دست بدم ... دوستش دارم ! برام مثل یه آدمی می مونه که باهاش خیلی خاطره دارم و برام عزیزه و همیشه در کنارم بوده ! یه شی مجازی بیشتر نیست اما برای من یه رفیق بوده !

این رفیقم دیگه دیدم خیلی خسته شده از دست من !

از اینکه به اسم یه ققنوس میاد میشینه و اراجیف و صد البته سخنان اختصار و گهربار من رو گوش میده و توی خودش ضبط می کنه !

این شد که دیدم باید یکم بهش حق بدم و یه تغییر دکوراسیون کوچولو هم به این رفیقم بدم

ققنوس رو هنوز دوست دارم و آوازش رو فراگیر میدونم اما وقتی که هرکسی از ظن خودش این آواز میشنوه و بعضیا خیلی قشنگ و بعضی دیگه خیلی پلید و چندش آور برداشت می کنن آزارم میده !

خلاصه که ...

آواز ققنوس پا برجاست ... دوست داشتی حرفای من رو فراگیر بدون نه از ظن شخصیت درک کن و به خودت بگیر دوست هم نداشتی من فقط آفرینشم ...

آفرینش ، موجودی که به عنوان یک انسان می تونه شگفتی های دنیا رو از خوب و بد در خودش داشته باشه و کل خلایق رو توی یه کالبد دوپا جمع کرده باشه ...

خب؟!

 

پ.ن ۱ : قسمت درباره وبلاگ هم یه تغییرات کوچولو کرده .

پ.ن ۲ : احتمالا این پست دوباره ویرایش میشه ، چون با عجله و هول هولکی نوشتمش !

 پ.ن ۳ : قالب چطوره؟ قالب بهتر از این خوشکل و شیک و رنگ روشن سراغ داری بگو ؛)

 

+ تاريخ شنبه 23 آبان1388ساعت 18:34 نويسنده آفرینش |

ÐαЯKLADY

______________________ ********************** ______________________ ********************** ليست وبلاگهای به روز شده ______________________ **********************