تبليغاتX
آواز ققنوس

آواز ققنوس

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.
روزانه
 

گفتم چو بیایی غم دل با تو بگویم ... چه بگویم؟! که غم از دل برود ، چون تو بیایی

 

امروز بهم گفت خیلی داغونه و پر از ناله هست و خسته شده !!!

گفتم بهش فکر نکن بذار بگذره وقتی کاری ازت بر نمیاد

گفت : یعنی به بیخیالی بگذره؟

گفتم :  آره بذار بگذره ، ممکنه بی خیالیه برات بی فایده باشه اما ضرری که این حال برات داره رو نداره ...

 

چندبار خودم با شرایط خودم این جمله رو تو دل خودم نقض کردم؟ این نیز بگذرد !

کجای دنیام ، شاید کجای گرداب ؟ تو مرحله پیچ و تاب اولیه امواجم و هنوز سرگیجه دارم یا رفتم تو عمقش؟؟؟

نمیدونم ...

نمیدونم چی دارم به روز خودم میارم و شاید حتی چی می خوام؟

حرفاش برام خیلی اشنا بود ... خیلی ... حرفای خودم ! با شرایط نابسمان خودم !!!

خیلی جالبه ! امروز صبح وقتی تو رختخواب نشسته بودم و داشتم مساله حل می کردم ( چه حل کردنی وقتی فکرت ۱۰۰۰ جا هست جز درس اونم توی رختخواب ! ) داشتم فکر می کردم که محتاج یه نیاز شدم . نیازی که خودم با اینکه شاخ و برگشو حَـرَس می کنم اما مثل هوا برام واجب شده . دوسِش ندارم !!! اصلا دوسش ندارم ...

نیازی که شاید تحقیر بار بوده برام اما با توجیه و دلایل مزخرف بهش رنگ و بها دادم ...

اینبار فقط از خودم دلم گرفته ...

صبح اومدم بنویسم ... حرفی نداشتم .. خالیه خالی بودم ! پذیرفتم دنیا همینه که هست !!!

آش کشک خالته ، می خوای بخواه نمی خوای هم بخواه !

 

پ.ن 1 : هر روز بیشتر از دیروز دروغ میشنویم !

گویا شیشه عمر مردم در طاقچه ی دروغ امنیت دارد !

پ.ن ۲ : اگر مرض داری و شر و ور می خوای بگی کامنت نذاری سنگین تری ! شعاری رو می تونی بدی که خودت بهش رسیده باشی نه در حد شعار برای همه قشنگ باشه و خودت  کاسه چه کنم دست گرفته باشی . ok ؟

 

 ×× بعد نوشت :

دلم می خواد ...

مسخره ست ! اینهمه ادم اطرافتن که وقتی حرف از نیستی و نبودن میزنی میگن خواهش می کنم حالا دربارش حرف نزن ! دلم میگیره ...

اما میدونی چیه؟ باورم نمیشه ... نگرانی های تصنعی مثل خوشرویی تصنعی که فقط و فقط برای حفظ یه ارتباطه !

علنا جز دو نفر که یکیش خودمم و یکیش هم ... کسی نیست واقعا نگرانم باشه و دلتنگ نبودنم ...

خیلی دلم می خواد نباشم ... نه نت ! کلا توی دنیای آدمایی که میشناسم ... می خوام ببینم اگر نباشی هیچ خللی براشون ایجاد میشه؟

یه زمانی از محبت خارها گل میشد و زهرها عسل ... یعنی انقدر با محبت همه چی میشد متفاوت بشه که حتی دیو هم بشه حوری ! اما الان فقط یه لبخندی که مشخص نیست در پس غنچه شکفته لباش چی پنهانه، صورتشو می پوشونه ... یه جور ابراز خرسندی ! اما یه خیال باطل !!!

توی پست گفتم از خودم دلم گرفته ... یه جمله هست که نمیدونم ضرب المثله یا فقط جمله ست ! میگه نجابت زیادی نجاست میاره ... کاری به معنی مستقیمش ندارم منظورم به اینه که همه چی زیادیش بده !! می تونه به بدترین شکل خودشو مصَوَر کنه ! حتی محبت ... حتی لبخند و خوشرویی .. حتی حفظ احترام و کوتاه اومدن و شنیدن بعضی جمله هارو به روی خودت نیاوردن ... بعضی جمله های رکیک !

جمله هایی که فکر می کنی اگر بروز بدی که ازشون چندشت میشه ؛ ... اصلا بلد نیستی چجور بروز بدی که طرفت برداشت دیگه ای نکنه ! جمله هایی که وقتی نادیده میگیری به حساب خوشایندی تکرار و تکرار و تکرار میشن !

من یک آدم نیستم !

من یا فرا زمینی یا فرو زمینی ام اما آدم نیستم !

بدم میاد از اینکه  ...............

 بس که دیوار دلم کوتاه ست ، هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد

 به هوای هوسی هم که شده، سرکی می کشد و می گذرد

حال من شده حال این جمله ها ...

خوشرویی نشان از رضایت نیست !

نمیدونم ...

شاید مشکل از خودمه...

شاید یه جورایی شدم گدای محبت ... مقصر خودمم چون آدم بی عوضی نیستم ، واسه هر کاریم توقع جبران دارم .. منت نه ها ! اما جبران رفتارم .. اینکه وقتی گوشام واسه دیگری شنوا میشه دیگریم بخواد که واسه من گوش باشه !

نیوتون میگه هر عملی را عکس العملی ست ...

منم توقع عکس العمل دارم ! چیز زیادیه؟

چی زیادیه که اگر با نهایت وجودم محبت می کنم یه محبت واقعی یه مهرورزی درست و حسابی که بتونم باورش کنم ، تحویلم بدن؟! نه اینکه خودم به صدا در بیام که هی فلانی ... !!

چیز زیادیه اگر دوست دارم بشنوم یکی باشه که دوست داشته باشه منو بشنوه؟

همه ادعاشو دارن ! اما پاش که میوفته ... پیش خودت میگی : مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان !

پر از فکر ، پر از درد ، پر از غصه و مشکل بیان نکردنی ...

با یه خنده صورتتو می پوشونی و شروع میکنی از تعریف کردن درباره مزخرفترین و بیخود ترین کاری که روز قبل انجام دادی اونم درست توی موقعیتی که نه جاشه نه مکانش !

مخاطبت یا فکر می کنه که چه دل خجسته ای داری یا فکر می کنه که چقدر فکرت محدوده و خوش به حالت یا ...

خلاصه هیچ رقمه تورو نمی فهمه اما دوست داری یه جورایی حالیش کنی که بابا منم می خوام الان باشی تا بشنویم !!!

من نه علامه دهرم نه خردمندم نه خیلی بارمه نه اصلا حالیمه !

من یه موجود دو پا کمی تا قسمتی کودن و حتی احمق هستم !!!

من فقط هستم تا بگذره ... اگر دست خودم بود از مدتها پیش نبودم دیگه ...

خسته ام اما نه اونقدری که تابِ ایستادن نداشته باشم . برعکس توانِ رفتن دارم و هرچند هراسناک اما می خوام کوچ کنم ...

می خوام ببینم واقعا همه جا آسمون همین رنگیه؟

 

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

     

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

     

چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

     

گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

     

که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

     

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد

     

تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست

     

فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

     

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

 

 

+نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت15:10توسط آفرینش |
بیــــاموزم که ...
 

با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنم ، چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

از حسود دوری کنم ، چون اگر دنیارا هم به او تقدیم کنم از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید .

تنهایی را به بودن در جمعی که مرا از خودم جدا می کند ترجیح دهم .

از " از دست دادن " نهراسم که ثروت من به اندازه ی شهامت من در نداشتن است .

بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهم که قدرت من در نخواستن و منفعت من در سبکباری است .

کمتر سخن بگویم که بزرگی من در حرف هایی است که برای نهفتن دارم ، نه برای گفتن .

از سرعت خود بکاهم ، که آنان که سریع تر میدوند ، فرصت اندیشیدن به خود نمیدهند.

دیگران را ببینم تا در دام خویشتن محوری اسیر نشوم.

از کودکان بیاموزم ، پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت ...

 

 

پ.ن ۱ : گاهی وقتا خودم هم  احمق ، هم حسود ، هم ترسو ، هم زیاده خواه ، هم وراج ، هم عجول ، هم کور و ... میشم . زندگی کردن خیلی سخت میشه بدون این رفتارا ... نمیشه؟ اما شیرین میشه ها ... اگر این صفات رو نداشته باشم دیگه یه روح صیقلی و یه اعصاب آروم دارم که با هر سنگی متلاطم نمیشه دیگه ... کلا الان زندگی سخته چون آموختن سخته .. می خوام بیاموزم که چطور هم دارای این صفات نباشم و هم با این صفات طبق جملات بالا مقابله کنم ...

پ.ن ۲ :  خدایا " عزتي بهم بده كه هم عزت نفسم باشه هم عزيزم كنه ،قدرتي بهم بده كه نشكنم ،عفتي بهم بده كه جز تو در حريمم نباشه ... "

پ.ن ۳ : ممنونم زلال عزیزم . حرفای تو بهترین بود ... ممنون که یادم دادی ( رجوع شود به کامنتینگ پست قبل)

 


 

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت18:4توسط آفرینش |
هردم از این باغ بری میرسد ... تازه تر از تازه تری میرسد
 

دیروز باهام صحبت کرد .

میگن از ادمای خندون باید فرار کرد چون قساوتشون رو پشت لبخندشون پنهان می کنن . اما من قبول ندارم . منم دائم نیشم تا بناگوشم بازه .. در هر حالی ! مگر اینکه یه مورد مقطعی دائم روی نِروَم باشه و تا ازش خلاص نشم اخلاقم همچنان به گونه ی.... البته بلانسبت خودم و شما، باقی می مونه !

تو این مدت یک ماهه هروقت باهاش سر و کارداشتم این شبهه برام بود که این چرا یا همش میزنه تو برجک من یا روی سخنش با منه !

تا اینکه دیروز گفت : تو باید میرفتی همون ... ( تبعیدگاه) درس می خوندی !!!!

حسابی دمق شدم .

یه نیم ساعت بعد که کارش داشتم ازش پرسیدم : چرا گفتین باید همون ... (تبعیدگاه) درس می خوندی؟!

گفت : باید تجربه پیدا کنی . آدمایی مثل تو که بی غل و غش و صادقن و می تونن ارتباط خیلی قوی با مخاطبشون برقرار کنن( با جسچر منو متوجه منظورش کرد ) و ادامه داد : منم همینجور بودم و یه زمان یه استادم بهم گفت و اما نفهمیدم و خیلی ضربه خوردم ، قبول داری که آدم صادق الان پیدا نمیشه؟

در تعجب بودم ... اولین کسی بود که خیلی بی پرده و رک اخلاق من رو بدون هیچ کنایه و طعنه و نمیدونم لاپوشونی متوجه شده بود ... راستش کیف کردم ! چون اکثرا برای رفتارای من یه پس نما واسه خودشون تصور می کنن و نمی تونن همونجوری که نوشته های ساده من رو متوجه بشن رفتار ساده من رو هم تشخیص بدن و هزار یک چیز از من و کارام برداشت می کنن !

هیچوقت الکی از کسی خوشم نیومده یا الکی ازش بدم نیومده .. حس ششمم توی ارتباطاتم قویه .. خیلی قوی !

خیلی خوشحالم که داداش بزرگم ۱۵ سال باهام اختلاف سنی داره . از این لحاظه که کیف می کنم وقتی با یه مردی هم سن و سال داداشم همصحبت میشم . بدون هیچ غرضی فقط بهره میبرم ...

اینو هم بگم در مورد مردایی که بیش از ۴ سال و کمتر از ۱۰ سال از من بزرگترن واقعا حالت انزجار دارم ! نمیدونم چرا از این رنج سنی خوشم نمیاد . حرف من رو اصلا نمی فهمن !!! والا به جان شما ...

تجربه اشو دارما ... (فکرای بد نکنید )

خلاصه که بنده ایشون رو یاد جوونیاش میندازم ...

- به نظرتون حالا من برم تبعیدگاه برام بهتره یا همینجا؟

- دانشگاه ازاد هیچ فرقی نمی کنه کجا باشی . هرجا که خودت راحت تری . اینجا راحت تری؟

- خب خونه و زندگیم اینجاست ...

- جایی باش که واسه خودت زندگی کنی !!!

 

از وقتی کنکور دادم تو همین فکر بودم ... کجا می تونم ادم ِ خودم باشم؟

دیروز تا الان بدتر و بیشتر ذهنم درگیره ...

کاش دختر نبودم ! کاش مال این عصر نبودم ! کاش یه حامی ...

یه حامی داشتم ! که بتونه از همه لحاظ تامینم کنه ...

اگر برم هم می تونه برام خیلی خیلی خوب بشه یا خیلی خیلی بد بشه ... صریح بگم ! حد وسط نداره ... بمونم هم همینه !!! با یه کوچولو تفاوت ...

اینکه اگه برم این دو سال و نیم باقیمونده به بدترین شکل سپری بشه که احتمالش خیلی خیلی قوی تر هست ، اونم دقیقا به خاطر معزل دختر بودن و نداشتن حامی و ...

منظورم از حامی یه همسر نیستا .. می تونه اینم باشه اما الان به درد من نمی خوره .، یعنی من به درد کسی الان نمی خورم ... یه شخص دیگه .. مثل یه قَیـم !!! منظورم پدر و مادر نیستا ... چون اونا ......... بگذریم !!!

امممممممممممم

یه فرشته نگهبان مثلا ...

نگو خدا هست . خدا نشسته اون بالا خداییشو می کنه . من دنبال وسیله خداییش می گردم . متوجه منظورم میشی؟

حسابی فکرم درگیره و موندم تو چهار راه چه کنم ... صبوری کن صبوری ... صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

آقاجون نمیشه !

این مدت با یه " وجود " خودم رو سرگرم کردم ... واقعا هم همینه . هیچ برداشت دیگه ای خودم از حضور این "وجود" ندارم .. شاید ........ خودم رو گول زدم و میزنم !!!

همیشه یه قضیه فقط یه جنبه نداره ... هزار و یک بعد داره که تمام این ابعاد تک به تک توی مغز من به جون هم افتادن و دارن جر و دعوا می کنن باهم و هرکدوم خودشو به رخ اون یکی میکشونه ...

این نیز بگذرد اینجا دیگه معنی نمیده چون اگر گذشت اونم فقط واسه این که بگذره بدبختی من حتمیه !

یه راه چاره، یه مسیری از غیب و یه طنابی از قله کوه لازمه تا حس کنم که روی لبه تیغ راه نمیرم ... حس کنم اگر برسم به یه جاهایی از مسیری که دارم میرم زیر اون پرتگاه یه تشک ابری پهن شده و ...

خیلیا خیلی چیزاشون تامینه و قدر نمیدونن و منتظر نشستن . خیلیا هم هیچی ندارن و از هیچی همه چی میسازن

خیلیا هم مثل من محدودن . . .

بذار ببینم چطور بگم بهتره ....

آهان ! خیلی عمده و سطحی و از دور بخوایم نگاه کنیم من باید از دست بدم ! باید یه سری چیزا رو از دست بدم حالا یا اینوری یا اونوری ...

توانایی از دست دادن ندارم ... قدرتشو توی وجود خودم نمی بینم و می ترسم از اونچه که قراره بشه ...

هرکدوم رو از دست بدم یه ضربه عمیق و یه ضرر عمده بهم می خوره که شاید به مرور زمان تسکین پیدا کنه اما جبران ناپذیره ...

ارزشش رو داره؟

کاش یکی بود بهم میگفت کدومش؟ از کدوم بگذرم؟ به چه قیمتی بسازم؟ ارزششو داره؟؟؟

موندم ....

یکم دیگه هم صبر می کنم ... فقط یکم ...

 

 

پ.ن ۱ : اصلا مجبور نیستی کامنت بذاری

پ.ن ۲ : راستش می خواستم این پست رو یا ثبت موقت کنم یا رمز دار . از رمز دار خوشم نمیاد . ثبت موقت هم .... ببین خوندیش به روی خودت و خودم نیار . اینجوری بهتره .. نه؟!

پ.ن ۳ : اگر حرف سازنده و رهنمودی داری ، منتظرم بخونم ...

پ.ن ۴ : تیتر از یه چیز دیگه میگه که جای صحبتش اینجا نبود ! اما .... عامو بلد نیستم خب یه جوری بگم تا ملتفت بشی !!!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت9:41توسط آفرینش |
باز هم حافظ
 

توضیح اولیه : به خدا واسه دل خودم تفأل زدما ... یهو یار و اینا توش خوندین به خودتون نگیرید !!!!

 

 ما زیاران چشم یاری داشتیم

                                    خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

                                        حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

                                        ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

                                        ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دل فروز

                                      ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

                                     جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

                                    ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

پ.ن ۱ : حرفم نمیاد ...

پ.ن ۲ : دلم می خواست بگم : حافظیه یادت میاد؟!

پ.ن ۳ : احیاناً فضول که نیستی؟؟؟؟

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت18:25توسط آفرینش |
با خودِ خودتم !
 

 

ترسم نرسی به کعبه ی اعرابی ... این ره که میروی به ترکستان است

 

 

×× هی فلانی ! چند بار شنیدی شاهنامه آخرش خوشه یا جوجه رو آخر پاییز میشمارن؟

هوای جوجه هات رو داری که از دست نرن؟ یه وقت آخر پاییز سرت بی کلاه نمونه و اخر شاهنامه ات ناخوش از آب در نیاد؟!

 

 ×× بعد نوشت :

عجب گیری افتادما ! عامو ولوم کنین شماها هم با ای رفتارتون ! ( با لج ِ ی قشنگ ِ شیرازی بوخونید )

والو عزیزوم من میام تیتر مینویسم به خودُم، ملت گیر میدن که کنایه میزنی ! میام ساده مینویسم ملت گیر میدن که زبونت نیش داره ؛ دیدم حالو که ایطوره بذار بنویسم به خود ِ خودت شاید دیگه نیش زبونُم نگزیدت !!!

والو به پیر به پیغمبر اینجو وبلاگ منه ! اینجو چاه زندگی منه ! اَی نَمیتونی بوخونی و هرچیو به خودت میگیری خب نیا بوخون ! مـِی مجبوری؟ آدم تو فکرش تو ذهن دومش هزار و یه چرندیات و حقایق رو میشینه تجزیه تحلیل می کنه؛حالو دلش بخواد بلند فکر می کنه دلش بخواد ساکت ! من تجزیه تحلیلمامو میام اینجو می نویسم همشم مال خودمه ! مـِی شماها تو فکر منید؟! از رفتار هیکی خوشُم نَمیاد زورکی که نیس که ! از قضا چون ماها همه آدمیما ، رفتارای زشت و خوشکلمونم شبیهه ! خب اَی من میگم به نظرم بده و از قضا تو هم هَمی رفتار ِ داری اَی فِک می کنی دُرُسِه کارت خب به راه خودت برو ! من که قاضی نیسم بیشیشنم حکم کنم که به حکم من برو ! می تونی بهش فِک بکنی ولی خودت مختاری عزیز دلوم !

چِرو ماها هممونا هـِی می خویم بیشیم سوهان روح و روان همدیگه؟ به منچه کی چه غلطی می کنه ! فقط نَمیدونم چرا ممکنه ذهن دوم من به کاروی کِسوی دیگه فکر بکنه ! بهت اطمینان میدم گمپه گُلُم که همه ای چیوی که مینویسم ها واسه دل خودُمه و شاید درباره  آدمُیی که در من و سرنوشتُم ممکنه دخیل باشن !

چرو هـِی می خواید که آدم واسه هر رفتاریش جواب پس بده؟!

عامو دَس از سر ِ کچل ِ منو همدیگه والو بردارین ... هرکی مسئول رفتار و گفتار خودشه ! به ما چه کی چکار می کنه ! به ماچه که چکار نمی کنه !

تو فقط دوتا حق داری :

- اگه جات تنگ شده حق داری تقلا کنی جاتو آزاد کنی ! ( یعنی اونی که فکرتو مشوش کرده توی زندگیت موثر هست یا ممکنه باشه )

- حق داری درباره رفتارای دیگران هم فکر کنی تا درست از غلط تمیز بدی و یه آدم آراسته بشی با مشورت گرفتن نامحسوس از دیگران !

 

پ.ن ِ بعد نوشت ۱ : حالو میدونم که باید واسه همین بعد نوشت هم جواب پس بدم پس عامو به خودم بودم اینم ! راحت شدی؟ اول و آخر هر پستم باز باید بگم به خودم بودم یا تو فضولی یا ... خب من دوست دارم نظرات دیگرانم بدونم ... اینجا چندتا آدم هم گذر می کنن و کامنتای خوبی میذارن ! نمی خوام کامنتای اونا رو از دست بدم ! بدبختی گیر کردما !!!

پ.ن ۲ : اگر لهجه ی شیرین شیرازی رو متوجه نشدید بگید تا ترجمه کنم .. فکر نمی کنم گنگ باشه !

پ.ن آخر : این بعد نوشت شامل حال همتون میشد ! همه اونایی که یه مدت درگیر شدن با هم ! نه یه نفر نه دو نفر فکر کنم یه طایفه از الفور رو در بر میگیره !

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت8:59توسط آفرینش |
دانشگاه میزبان من !!!
 

خب دیدم نمیشه اینجوری براتون ملموس نیست و تصمیم گرفتم چندتایی عکس بگیرم .. علی الحساب این چهار پنج تا عکس رو داشته باشید تا بعدا بیام تکمیلش کنم

 

فلش صورتیه جهت دانشکده اینجانب(مهندسی) را نمایش میدهد

 

 

 

 

 

دانشکده اینجانب

 

 فلش صورتی میگه ۱۰۰ شایدم ۱۵۰ قدم مانده به صبح (جایگاه سرویس ها ) خلاف جهت فلش به سمت دانشکده کشاورزیه که همچین یه تپه کامل باید طی بشه تا بهش برسیم

 

 

 

 پ.ن۱ : خدایی دانشگاه کدومتون به این بزرگی و شیکیه؟ تازه علوم پایه هم دانشکده اش یه جا دیگه ست . مهندسی هم یه شعبه دیگه تو ولایت نزدیک که بهش میگن شهرک داره !!!

** این جایگاه سرویسا فقط تا ایستگاه اتوبوس شهری خدمت رسانی می کنن که ۱۰ دقیقه تا بلوار راهه و وسط بلوار پیاده میشیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس .. دقیقا وسط باغچه پیاده میشیما !!! باور کن دیگه .... از ایستگاه با خط سریع السیر تا مرکز شهر هم ۴۰ دقیقه بدون ترافیک و با ترافیک هم در حدود یک ساعتی میشه شایدم بیشتر که کمتر نیست !!! فکر کن شلوغ هم باشه و مجبور باشی بایستی

 

پ.ن۲ : آینده نگر که باشیم محیط قشنگی خواهد شد اما برای دانشجویان چند سال آینده .

 

پ.ن۳ : من به همینم قانعم ! اگر انتقالیمو بدن اصلا کلی هم ذوقشو می کنم

 

 ×× یکم بعد اضافه شد :

واسه بعضی از دروس مجبوریم تو همه دانشکده ها بچرخیم چه این ۴تایی که اینجاست چه اون دوتا دیگه که تو شهرک هستن و البته متمرکز نیستند !  بهم حق بدید خسته بشم خب

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت16:29توسط آفرینش |
دیشب
 

 

خدا زبون این قدیمیا رو تو بهشت طلا بگیره واقعا با این ضرب المثل های نابی که (با معنای منفی و مثبت اما مضمونشون یکیه ) ابداع کردن :

۱. طلایی که پاکه ، چه منتش به خاکه؟!

۲. چوب رو که برمیداری ، گربه دزد رَم می کنه!

 

پ.ن : هِـی فلانی ! مگه از خودت شَکی؟ ( مخاطب فلانی ست ! مگه تو فلانی هستی؟ دیدی این تویی که از خودت شکی؟ :)) )

 

 

جاتون سبز . آی جاتون سبز که دیشب رفته بودم سیاه بازی ... حیفم اومد تعریف نکنم

واقعا بهم خوش گذشت و لبخندی که شاید در باطن خیلی تلخ بود برای یک ساعت و نیم از لبام دور نشد . دیشب واقعا خندیدم ! پر از قهقهه بودم و از همون خنده هایی که هرکی بشنوه شاد میشه و آدمای مدعی حجب و حیا ( بخیل! ) هی میگن ساکت یا سبک ! یا چه جلف ! ولی همونا هم با شنیدن صدای خنده یه منحنی کمرنگ لباشون رو در برمیگیره ...

بعد از ۱۱ سال ناظر یه سیاه بازی بودم ... روحوضی ۱۱ سال پیش خیلی دلچسب بود و هنوز که هنوزه یادش میوفتم و حرکات سیاه خان میاد جلو چشمم یه لبخند میزنم .

دیشبم سیاه بازی بود که سیاه خانش شاید نقش اول رو نداشت و بیشتر از وزیرپوش دربار با اون حرکات موزون دلچسبش خندیدم و به دردهایی که در قالب طنز بیان می کرد ... واقعا درد بود و خیلی واضح می گفتشون اما خنده ما؟!

میشه آدم به مصیبتاشم بخنده ... همونجوری که توی پست قبلی گفتم :::

--- وقتی فقط یه مشکل داری می تونی اشک بریزی چون بر هر دردی دواست اما وقتی شد چندتا و از همه طرف محدودت کرد و تو رو وسط یه چهارراه گذاشت و طنابشو که دور گردنت بسته از هر چهار طرف کشید تا خفه ات کنه ... اون موقع بخند ... چون دیگه کارت از گریه گذشته ؛ گریه دیگه علاجی نداره ... بخند تا فکر نکنه شکست خوردی و ذره ذره حرصش بگیره و با حرص خوردن از پا درمیاد . ---

این خنده های ما همون سپرهای دفاعی ما هستن ...

شاید باورتون نشه ، دیشب با این که توی عمق این فجایع غوطه ور بودم و همه رو به باد تمسخر گرفته بودم و ریشخند میکردم اما چیزایی که مدتهاست دائما ذهنم رو مشوش کرده بودن رو فراموش کردم و برای یک ساعت و نیم یادم رفت تو چه دغمسه ای گیر کردم !!

دلم می خواد این گره های کور رو به دیده طنز نگاه کنم و بهش بخندم .. اما این خنده و این قهقهه بهاش خیلی سنگینه ... به نظرت میرزه؟!

چاره چیه؟! می خندم تا از لجش یا نخ پاره بشه یا گره شل بشه ... ! یه مدت باید با خودم برم تو کوچه علی چپ یکم کیف و حال کنم و سرم رو گرم کنم در پی نخود سیاه

کی گفته من حالم بده؟! به کوری چشم حسودان هر دو عالم بسی خندان ، شاداب و البته شکسته شده ایم که اینم نشون میده آدم رو جون به جونش کنی نمی تونی رگ حماقتشو ازش دور کنی . بی رگ حماقت مگه ادم آدمه؟ اگر عاقل بود بار خدارو حمالی نمی کرد !! :))

پس با افتخار به اجداد بزرگ و احمقم راهشون رو ادامه میدم ... :D باید نشون بدم از نسل آدم و حوا هستم دیگه :))

امممم ... به نظرت اینم یه جور تبرئه نبود؟! خب بود که بود ! تو فضولی؟! :))

 

 

پ.ن : بچه که بودم یه نوار قصه داشتم به نام شهر قصه ... حتما همتون شنیدین داستانشو .. متاسفانه نوارم خراب شد اما یه جمله اشو هرگز یادم نمیره :

هرکسی کار خودش ، بار خودش ، آتیش به انبار خودش !

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت5:17توسط آفرینش |